تبليغات X
Feed on
نوشته ها
دیدگاه‌ها

احساس حماقت میکنم ، به طرز شدیدی !

روز فوق العاده :)

فقط میتونم بگم امروز یکی از بهترین روزای عمرم بود :) فقط کاشکی یه کم طولانی تر بود :) اُ اُ باید بریم.

دلم میخواد دست بذارم رو شونه ی اونی که تو آینه میبینم ،
بگم “هـی رفیق ، اینقدر سخت نگیر ، میگذره … “

خود در گیری !

همه چی خوبه ، آرومه ، مشکلی نیس …
فقط ..
فقط گاهی حوصله ی خودمو ندارم !!

هرچی فک میکنم ، یادم نمیاد قبل از این که باشی ، زندگی م چه جوری میگذشت !

در این سرما و باران یار خوشتر
نگار اندر کنار و عشق در سر…

چشمهایش

چشمانت کارناوال آتش‌بازی است
یک روز در هر سال برای تماشایش می‌روم
و باقی روزهایم را
وقت خاموش کردن آتشی می‌کنم
که زیر پوستم شعله می‌کشد

 ای نازنین جواب معمای من تویی

تنها چراغ روشن شبهای من تویی

وفتی دلم گرفت از انبوه ابرها

احساس آفتابی دنیای من تویی

 

 

تغییرات ِ اساسی :دی

مدت هاس که دیگه “من ” تنها نیستم .. شاید وقتش رسیده که یه تغییراتی هم تو “من و نق نق هام ” بدم ..
ازین به بعد یکی دیگه هم اینجا حق آب و گل داره و پست میذاره . همون طور که من براش مینویسم ، اونم ازین به بعد با من و برای من مینویسه ..  :)
“کیوان” جان ، خوش اومدی :)

این روزا کارم شده انکار …
آخرش انقدر حسم رو انکار کردم ، یه روز میزنه پس ِ کله م  !
دیگه این روزا خودمم نمیفهمم کی واقعا ناراحتم ، کی واقعا خوشحال !

« نوشته‌های پیشین