* ۵ شنبه صب مدرسه ( کلاس فوق العاده ی فیزیک برامون گذاشته بودن ! ) :
مانا تا منو دید شروع کرد : “به سلام عروس خانوم، حال شما ؟ بی معرفت تو وقتی ازدواج کردی نباید مارو خبر میکردی؟ چه بی خبر ؟… ” منم دیدم اگه بخوام مهلت بدم این میخواد تا شب چرت و پرت ببافه بهم . گفتم “چی میگی تو واسه خودت ؟” 
- کارت عروسی ت رو صب دیدم. خیلی خوشگل شده !
- مانا چرا جفنگ میگی؟ عروسی کجا بود؟ بیدار شو ! فیزیک حل کردی؟ لابد حل کردی که منگل شدی دیگه ! 
- صب بابام بیدارم کرد گفت پاشو نگارو شوهر دادیم ! گفتم ها ؟ بعد کارت عروسیه که دعوت شدیم رو نشونم داد ، دیدم اسم عروسه نگاره فامیلیشم .. ئه ! (مث فامیلی من بود !) بعد اونجا بود که فهمیدم داری ازدواج میکنی
- خدا عقلت بده !
** یکی از همسترام مرد ! خیلی عصبی شدم. خیلی فجیع بود. نمیخوام راجع بهش حرف بزنم اصا
*** بالاخره کلاس زبان میرم ! خوش میگذره !
**** زنده ام !
***** مامانم شماله ، من و بابام داریم سعی میکنیم مسالمت امیز زندگی کنیم. بابام صبونه نمیخوره تا من بیدار شم ، منم ناهار نمیخورم تا بابام بیاد
****** به بابام میگم انگشت کوچیکه ی پام به شما رفته ، هرچی کج و کولگی داشتین به عنوان ارث دادین به من ، باز خدا رو شکر قیافه و هوشم به شما نرفته . میگه کــــــــوفت !
******* داشتم با برادر یکی از استادای قدیمی پژوهشسرا چت میکردم . بعد ایشون یه کم زیادی صمیمیه ، منم سعی میکنم به روی خودم نیارم بلکه از رو بره ! قسمتی از چت ما :
negar: be nazaret chera hame mano azyat mikonan? 
ashkan: azizat mikonan? chera?
negar: azizam?
ashkan: janam?
negar:
بعد من میخوام بدونم این با چه اعتماد به نفسی فک کرده من دارم عزیزم صداش میکنم؟
آی کیو نیس که ، گلابیه !
نوشته شده در روز نوشت | ۸ دیدگاه »
* بنده به درد بی نمکی دچار شدم ! یعنی هیچی به ذهنم نمیرسه واسه نوشتن ! هرچی میخوام بنویسم به نظرم میاد لوس و بی مزه و یخه ! حالا نه این که در بقیه مواقع گوله ی نمکم !!
** آقای مح داشت اظهار نظر میکرد راجع به برنامه مون . گفت “شرط قابل درستی نیس ! ” من کشته ی روون صحبت کردنشم !
*** اگه به من بگن سه جای مورد علاقه ات روبه ترتیب نام ببر میگم یخچال ، کمد ، بخاری ! یخچال واسه همه ی روزای تابستون ! کمد واسه وقتایی که یه جای خلوت لازم دارم ، بخاری هم واسه زمستونا که قندیل میبندم ، یعنی گاهی میشه دلم نمیخواد بچسبم به بخاری یا بشینم روش ، دلم میخواد برم توش ! همین وضعیت رو الان با یخچال دارم ! اگه یه یخچال بدون طبقه دیدین که من توش جا میشدم حتما خبرم کنین که برم بخرمش !
**** لیاقت داشتنیه یا به دست آوردنی ؟ … البته زیادم فرقی نداره ، مهم اینه که لیاقت نداشت !
***** مدرسه خوش میگذره ! باور کن ! اگه خوش نگذره هم باید خوش بگذره ! میدونی چی میگم دیگه ؟!
پ.ن : مسابقه مون قرار بود آخر شهریور باشه ، افتاد آخر تیر ( ما وسطای تیر خبر دار شدیم ) بعد قرار بود مسابقه ی دخترا ۵ شنبه باشه ، امروز فهمیدیم که مسابقه افتاده فردا ! یعنی بخورم نظم و انضباطشونو ! منم زنگ زدم حرصم رو سر مدیر پژوهشسرا خالی کردم! خوب کاری کردم اصا 
دعا کنین …
نوشته شده در روز نوشت | ۱۵ دیدگاه »
* موقعی که داشتیم میرفتیم شمال یادم رفت قرص ضد تهوع بخورم و در کمال خوشبختی هیچ مشکلی نداشتم ! اما موقع برگشت با این که قرص خورده بودم بازم معده م تو چشام بود
amp; ! نه تنها از حالت تهوع پیش گیری نکرد بلکه هم باعث شد حالت تهوع بگیرم هم تا آخر شب سرگیجه داشتم و منگ بودم ! سوال اینجاس که مشکل از من بود یا از قرصه ؟
** به خاطر سرگیجه ی مذکور و منگ بودنم حوصله ی جواب دادن نداشتم. اشکان هرچی میگفت با چشم و ابرو جوابشو میدادم. گاهی م شونه م رو مینداختم بالا ! کلا از تمامی عضلاتم استفاده میکردم جز دهنم :d ! بعد یهو گفت نگار با دهنت حرف بزن نه با ابروهات !
*** اشکان یه پازل پیدا کرده ، اومده میگه این پازله چند نفره س؟؟!!
**** دیشب اس ام اس داده ” فردا میدون منتظر میمونی بیام پیشی؟ ” . من یادمه جوجو صدام میکردن ، گاهی که خوش اخلاق (!) میشدم هم هاپو خطاب میشدم! و ازونجایی که گاهی میگم مث خرس خوابیدم ، مث اسب درس خوندم و … به این نتیجه رسیدم که بنده یک باغ وحش سیارم. خوش بختم !
:d
***** با پسر عمه م حرف زدم بعد از کنکورش . میگه کنکور شتریه که دم هر خونه ای میتمرگه !
بعدم کلی گفت درس بخون و اینا ! منم هی گفتم باشه باشه !
****** مسابقه مون دو ماه افتاده جلوتر ! شد ۲۳ تیر . خدا من رو ریز ریز کنه الهی !
******* فردا مدرسه داریم ! خدا من رو مجددا ریز ریز کنه الهی !
******** متاسفم که جواب تلفنات رو نمیدم اما آدمی که بعد از یه چهار روز یادش میفته یکی هست ، حقش همینه ! شاید تو دوستی بدون ” تا ” رو دوست داشته باشی اما دوستی من ” تا ” داشت : تا وقتی که بتونم تحملت کنم ! تو در مورد دوستی بدون تا شعار میدادی اما من کاملا صادقانه میگفتم من هستم تا … ! هیچ وقتم الکی نگفتم تا همیشه و تا ابد و تا آخرش و اینا ! ;) { اشاره داره به این داستانی که تو پ.ن ۲ میذارمش. }
پ.ن: امروز خوش گذشت !!
پ.ن۲: دوستی ما با یه شکلات شروع شد.من بچه بودم ،اونم بچه بود. نگاش کردم،نگام کرد .گفت:دوستیم؟گفتم دوست دوست. گفت:تاکی؟ گفتم:دوستی که تا نداره.گفت: تا مرگ؟ گفتم:نه…تا نداره. گفت: تا زندگی بعد از مرگ خوبه؟ گفتم:نه…نه تا نداره. اصلا اگه تو می خوای یه تا از این طرف تا اون طرف آسمون واسش بکش. من که می دونستم دوستی اون تا داره. گفت:بیا واسه دوستیمون یه نشونه بزاریم. گفتم چی؟ گفت:شکلات،هر وقت همدیگرو دیدیم بهم شکلات هدیه بدیم. قبول کردمو از اون روز دوستیمون شروع شد. هروقت همدیگرو می دیدیم به هم شکلات هدیه می کردیم.من شکلاتامو تندی می خوردم ولی اون شکلاتاشو نمی خورد نگه می داشت. اون واسه شکلاتاش یه صندوقچه درست کرده بود. می گفتم :بخور… میگفت: نه تموم میشه.می خوام تموم نشه. می گفتم اگه شکلاتاتو مورچه بخوره چی؟ میگفت: نه مواظبشون هستم. خلاسه ۲ سال ۷ سال ۱۲ سال گذشت. حالا امشب می خواد بره.من که می دونم دیگه بر نمی گرده. خودش می گه زود بر می گرده. یادش رفت به من شکلات بده. اما من که یادم نرفته.دو تا شکلات بهش دادم. یکیش و دادم برای خوردن و یکیشم واسه صندوق کوچیکش .هر دوتاشو خورد.یادش رفته بود صندوقی داشته. حالا اون رفته.دوستی اون تا داشت اما من که دوستیم تا نداره .پس همیشه برای من هست و باقی میمونه.حالا با یه صندوق پر از شکلات چی کار میکنه؟ خوش به حال خودم که شکلاتامو تندی می خوردم. دیدین گفتم دوستی اون تا داره؟
نوشته شده در روز نوشت | ۲۴ دیدگاه »
بعضی آدما هستن که آروم آروم میان تو زندگی ت… تو کم کم ازش خوشت میاد ، احساس میکنی میتونی دوستش داشته باشی ، بعد میبینی دوستش داری و بهش عادت کردی… اون روزا برات میشن روزای خوش ، روزای خوشی که اون آدمه تو رقم خوردنشون نقش داشته… بعد از یه مدت اون آدمه تغییر میکنه ، رفتاراش ، حرفاش ، برخورداش ، همه شون عوض میشن ! اونوقت تو میمونی و یه عالمه خاطره ی رنگ و وارنگ و یه آدمی که آدم قبلی نیست. گاهی این تغییرا زیادن. تو نمیتونی آدم جدیده رو قبول کنی ، نمیتونی تحملش کنی… ترجیح میدی اون آدمه بره و تو احترام خاطره های قشنگ رو حفظ کنی قبل از این که همه چی بدتر شه …
اون موقع س که تو ذهنم میاد اینم یه آدم تاریخ مصرف گذشته ی دیگه اس ! آدمی که اومد ، تغییر کرد و تموم شد ! نمیدونم چرا اینطوریه . هرچی فک میکنم میبینم من که رفتارم همون رفتار قبلی بود…انگار بعضی آدما فقط برای یه مدت هستن ! برخلاف خیلیای دیگه که میان و میمونن و نه تنها اخلاقشون بد نمیشه بلکه جوری میشه که منم سعی میکنم بهتر رفتار کنم ! دوست داشتم راز این آدمای تاریخ مصرف دار رو بدونم! راستی … چی میشه که یه آدم به کل عوض میشه؟
پ.ن: کاش میشد اول آدم تاریخ مصرف هرکدوم از دور و وریاش رو بفهمه بعد به همون اندازه بهشون دل ببنده ! :-؟؟
پ.ن۲: بلاگها یه مشکلی داشت ، پست قبلی م رو با کامنتاش خورد ! شاید بعدا دوباره اون پست رو گذاشتم. از دختر کوچولو و ریحانه و پرستوئم معذرت میخوام به خاطر خورده شدن کامنتاشون :d
پ.ن۳: فک کنم من یه مرضی گرفتم! حوصله ی هیچ آدم جدیدی رو ندارم ! ترجیح میدم به جای ادد کردن آدمای جدید با دوستای قبلی م خوش باشم. مرض خطرناکیه؟ :-s
پ.ن۴: این وبلاگ برام باز نمیشه : http://nininal.wordpress.com/ .
پ.ن۵: دارم میرم شمال. جمعه برمیگردم
نوشته شده در آدم شناسي به شيوه ي من ! | ۱۶ دیدگاه »
هـــــــــــــــــــــــــورا ! امتحانا با هر جون کندنی که بود تموم شد ! آخــــیش !
سلام به تابستون ، به روبوکاپ، پژوهشسرا ، میدون فلسطین ، ولی عصر ، ذرت مکزیکی نزدیک پژوهشسرا ، کافه گرامافون ، فوتبال ( از نوع شبیه سازی شده !) ولگردی، وبگردی ، اینترنت ، وبلاگم ، وبلاگت ، وبلاگش ! رمان ، کتاب ( از هر نوع جز درسی و علمی !) ، سینما ، فیلم ، سریال ، فرار از زندان ، گیتار ، استخر ، باشگاه ، کلاس زبان ، پارک ، خرید و ول گشتن تو پاساژا ، ناخنای بلند و لاکای رنگ و وارنگ … !
پ.ن: مدرسه از ۱۳ تیر شروع میشه ! جهنم ! این ۲۰ روز رو عشقه !
پ.ن۲ : اینقدر برای این ۲۰ روز تعطیلی برنامه ریزی کردم که نمیدونم از کدوم باید شروع کنم !
پ.ن۳: نمیدونم بگم امروز بدبختیامون تموم شده یا به خاطر سالگرد بدبختیامون ناراحت باشم ! 
پ.ن۳: قالب پهن انتخاب کردم که اگه پرحرفی کردم شماها نفهمین
نوشته شده در دستهبندی نشده | ۲۴ دیدگاه »
اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۸۹ با negar
نوشته شده در دستهبندی نشده | ۲۲ دیدگاه »
اردیبهشت ۱۹م, ۱۳۸۹ با negar
نوشته شده در دستهبندی نشده | ۸ دیدگاه »
فروردین ۲۴م, ۱۳۸۹ با negar
نوشته شده در دستهبندی نشده | ۱۵ دیدگاه »