اعتراف نامه!

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده
توسط : negar در تاریخ ۲۶ اسفند ۱۳۸۸

انگار امسالم داره تموم میشه! چقدر زود… فردا داریم میریم شمال و من هنوز هیچ کاری نکردم. باورم نمیشه که اینقدر زود گذشته باشه!
داشتم به سال ۸۸ فکر میکردم. سال خیلی خوبی بود :) . دوستای خوبی پیدا کردم. در کل تعداد خاطره های خوشم بیشتر از خاطره های بدمه…
یه چند تا اعتراف کنم این اخر سالی! :D
۱٫ هیچ وقت هیچ شعری رو نفهمیدم!‌ :D یعنی شعر حافظ و اینا که میذارن همون قدر درکش میکنم که یه مقاله ی پزشکی که به زبون چینی نوشته شده رو :-& #۸۲۲۱; ! شاید به خاطر این باشه که از همون اول که با شعر و ادبیات اشنا میشدم معلمای جالبی به پستم نخوردن، منم از شعر بدم اومد! همیشه نثر رو به نظم ترجیه میدم! فکر کنم نصف اینم به خاطر تلقین باشه! هی گفتم من از شعر هیچی نمیفهمم، نتیجه ش هم این شد که هیجی از شعر نمیفهمم!
۲٫ تا اول دبستان عاشق نقاشی بودم اما الان حتی کشیدن یه ظرف توی دفتر آزمایشگاه شیمی م برام عذابه! از اونجایی که بعد از همون اول و دوم دبستان نقاشی نکردم نقاشی همچین تعریفی نداره! :-& #۸۲۲۱;
۳٫ زود بهم برمیخوره. یعنی اگه مطمئن باشم یه حرفی شوخیه اصلا ناراحت نمیشم. ۹۰% اوقات که ناراحت میشم به خاطر اینه که حرفا رو جدی میگیرم. :D
۴٫ وقتی عصبانی میشم خیلی زود تصمیم میگیرم. یعنی اگه یکی نباشه که ارومم کنه یهو دیدی همه چیو بهم ریختم و حرفایی زدم که خودمم بعدش پشیمون شدم. چند بارم شده که با یه دوستم دعوا کردم و هر چی شماره ازش داشتم پاک کردم! :-& #۸۲۲۱;
۵٫ خیلی مغرورم! خیلی!!! شاید تو نوشته هام معلوم نباشه و دوستامم بگن که اینطور نیست. اینم به خاطر اینه که جلوی دوستام هیچ غروری ندارم اما جلوی غریبه ها تا دلت بخواد مغرورم :D
۶٫ دنیای من فقط دو دسته داره! مردم اطرافم یا دوستن یا غریبه. رفتارم با دوستام و با غریبه ها زمین تا اسمون فرق داره. خودمم از این وضعیت راضی ام. :D
۷٫ گاهی خیلی خجالتی ام. اما جایی که پای حقم وسط باشه سه متر و نیم زبون دارم! :-P
8. فامیلای دورمون من رو یه دختر خجالتی آروم میدونن اما دوستام و فامیلای نزدیکمون من رو یه دختر شیطون میدونن. جفتشونم درست فکر میکننا! من هم اینم هم اون! ;;)
۹٫ فوق العاده به رفتارای طرف مقابلم توی یه رابطه دقت میکنم. خیلی برام مهمه که بدونم طرف مقابلم چقدر برام ارزش قائله. بعد از این که بهم ثابت شد هر کاری از دستم بر بیاد برای دوستام انجام میدم… مثلا اگه ببینم سه چهار روزم به یه دوستم زنگ نزنم عین خیالش نیست و اگه به یه هفته بکشه بهم زنگ میزنه ارتباطمو باهاش خیلی کم میکنم! بهتره اینجوری بگم که هرچقدر احساس کنم طرف مقابلم مشتاقه، به همون اندازه براش وقت میذارم. چه دوستی باشه که ۶ ساله باهاش دوستم، چه دوستی باشه که یه ماهه باهاش دوستم! اگه احساس کنم داره کمرنگ میشه حذفش میکنم :)
۱۰٫ از مدلای گوشی سر در نمیارم! فقط استفاده از گوشی رو بلدم! :D
۱۱٫ از مدلای ماشین نیز سر در نمیارم! همین که میتونم موتور رو از یه خاور تشخیص بدم کلی جای شکرش باقیه :D
۱۲٫ هیچ نوع غذایی جز نیمرو و چیپس و پنیر بلد نیستم درست کنم! :-& #۸۲۲۱;
۱۳٫ اتد و پاک کن زیاد گم میکنم! :D
۱۴٫ دوست دارم وقتی از دست یکی ناراحتم همون موقع بیاد و حلش کنیم تموم شه بره.
۱۵٫ ادم لجبازی ام! شدیــــــــــــــــــــد! :-& #۸۲۲۱;
۱۶٫ اصلا طاقت گرما رو ندارم. یعنی بارها شده که با لباس خنک رفتم بیرون و قندیل بستم ولی حاضر نیستم ریسک کنم و با لباس گرم برم بیرون. به محض این که گرمم میشه دیگه نمیتونم فکر کنم! عصبی میشم و خلاصه اصلا آدم جالبی نمیشم وقتایی که خیلی گرمه! :D
۱۷٫ وقتایی که عصبانی ام اگه داد و بیداد نکنم میشینم گریه میکنم! بالاخره آدمیزاد باید یه جوری خوشو خالی کنه دیگه! ;;)
۱۸٫ گاهی زیاد نق میزنم. خودمم میدونم! ;))
۱۹٫ از ادمایی که خودشونو برام میگیرن فوق العاده بدم میاد :-& amp;
20. میگن اگه میخوای برای یکی عزیز شی ازش دور شو. خب کاملا در مورد من برعکس صدق میکنه! یعنی کافیه یکی یه ذره ازم دور شه تا من کلا بزارمش کنار ( در راستای همون شماره ۹) امتحانش مجانیه ;) :D
۲۱٫ خیلی به خانواده م وابسته ام. (خانواده عمه و عمو و مامان بزرگ و بابا بزرگ و سایر توابع رو شامل میشه!) همینجور به دوستام :)

پ.ن :این بالاییا زیادم اعتراف نبودن! بعضیاشونم خصوصیتای اخلاقی م بودن که گفتم شاید بعضیاشو بعضیا ندونن. در راستای افشا گری و اینا :D
پ.ن۲: امیدوارم سال خیلی خیلی خوبی باشه برای همه مون :)

سپیده اینه!!

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده
توسط : negar در تاریخ ۲۰ اسفند ۱۳۸۸

+ من و مانا وسپیده الان دوستای صیمی هستیم تو مدرسه :X … بعد اسما رو قاطی کردیم! مثلا آدمای دور و ورم به دو دسته تقسیم میشن. یا سپیده هستن یا مانا! (همه رو یا سپیده صدا میکنم یا مانا!) ‌ خیلی از اوقات مانا به سپیده اشتباهی میگه نگار. بعد سپیده به من اشاره میکنه میگه نگار اینه! امروز مانا داشت سپیده رو نگاه میکرد، گفت سپیده؟ بعد سپیده گفت بابا سپیده اینه ( به من اشاره کرد) یه لحظه ۳ تایی به هم نگاه کردیم، بعد پخش شدیم کف زمین از خنده… گفتم به سلامتی و میمنت اسممون هم یادمون رفت! =))

+ یه دختره هست تو اون کلاس ، قبلا با مانا دوست بوده، امسال اون (تینا) و فائزه به مانا گفته بودن یا نگار و سپیده یا ما دوتا! مانا هم میگه نگار و سپیده ;;)  :D !! چهار شنبه رفته بودیم تو اون کلاس. باید کلاسا جا به جا میشدن. بعد اینا میزا رو دور تا دور چیده بودن… تینا همینجور که داشت وسایلاشو جمع میکرد گفت خوش به حالشونه دیگه، میزا رو خوشگل چیندیم واسه شون! ما ترکیدیم از خنده… گفتم آره دیگه. مهم چیندمان کلاسه! :D

پ.ن: یه عالمه نوشته بودم، همه ش پرید. دیگه اون قسمتی که مربوط به روبوکاپ بود رو حوصله نداشتم تایپ کنم… بعدا ایشالله بازم از سوتی هامون میگم و یه ذره دور هم میخندیم :D یادم باشه از تیمی که شبیه سازی کردیم عکس بگیرم یه ذره به پیشرفته بودنش بخندیدن :ِِِD

پ.ن۲: دارم حساب میکنم ببینم با توجه به این که خیلی خوابم میاد از این جا بخوام برم تا تختم، چند بار میخورم تو در و دیوار :D

پ.ن۳: خیلی کتفم درد میکنه… مرض داشتم رفتم اینقدر آزمایش دادم و دکتر رفتم و اینا! نه یه دونه از ورزشامو انجام میدم، نه درست و حسابی قرصامو میخورم. تازه کلی هم به کتفم فشار میارم! همین میشه دیگه :D

ماجراهای مامانم و نون تبریزی!

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده
توسط : negar در تاریخ ۱۱ اسفند ۱۳۸۸

برادر گرام بنده انگیزه ی سازنده ی دی وی دی پلیر رو درک نمیکنه!‌ نمیدونه اون دکمه ی open صاب مرده رو واسه قشنگی نذاشتن! گذاشتن که ادمیزاد ازش استفاده کنه و با مشت و لگد به جون دی وی دی پلیر بدبخت نیفته! برادر بنده با استفاده از اون دکمه درش رو باز کرده، بعد برای این که دکمه ش دچار فرسایش نشه خدایی نکرده با دست درش رو بسته! اونم شکست :D
امروز با مامانم رفتیم که هم دی وی دی پلیر رو بدیم نمایندگیش هم من کیف و کفش و این جور خرت و پرتا بخرم. همون اول قبل از این که بریم تو نمایندگی  ش مامانم دید یه نوناییه نوشته نون تبریزی! هیچی دیگه مادر گرام رفتن یه نون خریدن که در ابعاد نون تافتون بود و به طرح نون بربری! بعد اونجا ۴ قسمتش کردن و گذاشتن تو کیسه! بعد فک کن ما با همون نون رفتیم تو نمایندگی! کل مغازه ها رو هم با همون کیسه ی نون گشتیم!:D  البته هیچی هم نخریدیم! بعدش رفتیم توی یه کافی شاپ! دقیقا با همون کیسهه! من که کیسه ی نون رو رو میز دیدم یه آن آب شدم! گفتم مامان سر جدت حداقل اونو بذار پایین! الان همه میگن اینا لقمه شون رو هم با خودشون اوردن کافی شاپ :D
چیپس و پنیر سفارش دادم که اینقدر سس و پنیر و ژامبون و اینا توش بود که ۴ تا قاشق خوردم سیر شدم! بعد مامانم میگفت اگه چیپس و پنیرت رو نخوری میریزمش لای این نونه و میارمش خونه ها!!! :s ‌ دیگه اینقدر از دست مامانم و نون تبریزی پر ماجراش خندیدم که حد نداره :D

پ.ن: میخوام برم به استاده بگم نظر شما فوق العاده برام مهمه اما من میخوام #C یاد بگیرم! متوجه هستین؟ :D

فوتبال به شیوه ی جدید!

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده
توسط : negar در تاریخ ۷ اسفند ۱۳۸۸

نمیخواستم دیگه برم روبوکاپ اما توی تصمیمم ناکام موندم! دوست استادمون کلی تو اینترنت نصیحتم کرد که روبوکاپ رو ول نکنم بعدشم مدیر پ‍ژوهش سرا زنگ زد خونه مون ودوستام هم تقریبا میخواستن خفه م کنن که من گفتم برمیگردم سر کلاس!‌دیگه اینقدر جار و جنجال نداره که! :D

کار ما اینه که کد بنویسیم و بعد اجرا کنیم تا خود کامپیوتر زمین فوتبال و بازیکنا رو نشون بده و اونام طبق برنامه ای که ما نوشتیم بازی کنن ( البته به صورت ۲ بعدی). اما چون از اول نوشتن این کد خیلی سخته یه کد بهمون میدن و ما باید اون رو دستکاری کنیم و به سلیقه ی خودمون تغییرش بدیم… اما خب اوایل کار چون هنوز وارد نیستیم وقتی تغییر میدیم از اون تیم اولیه گل میخوریم! که استاده میگه فعلا طبیعیه…
خلاصه ما گذاشتیم تیم خودمون با تیم U.V.A (همون کد اصلی) بازی کنن… همینجور که داشتیم بازی رو دنبال میکردیم دیدیم اولا وقتی یه بازیکن به یکی دیگه پاس میده، طرف توپ رو نمیگیره! بعدشم این که هر ازگاهی به خودمون گل میزدن! هی دقت کردیم هی تعجب کردیم! دوباره هی دقت کردیم، هی تعجب کردیم! استاده رو صدا کردیم اونم اومد و هی تماشا کرد و هی تعجب کرد! گفت: این داره تو محوطه ۶ قدمی دریبل میکنه؟ ماها با یه لبخند ملیح: “بعععله! بازیکنای تیم ما ویژگی های منحصر به فردی دارن!!”  استاده: @-) … سعی کردیم اول این مشکل که بازیکن به تیم خودش گل میزنه رو حل کنیم… گفتم بچه ها گمونم این بازیکنا دارن به دروازه بان پاس میدن، اونم شوته، توپ رو نمیگیره توپ میره تو دروازه! یه نگاه به کد انداختیم دیدیم بعله! بازیکن میاد چک میکنه و به هر کی که نزدیک تر باشه بهش پاس میده که خیلی از اوقات این نزدیک ترین شامل دروازه بان میشه! :D دوباره کد رو تغییر دادیم و حالیش کردیم که دلبندم آدمیزاد که به دروازه بان به این شوتی پاس نمیده که! بعد اومدیم رو این تمرکز کردیم که چرا بازیکنا توپی که بهشون پاس داده میشه رو نمیگیرن. دوباره رفتیم سراغ کد و دیدیم بازم بعله! :s  به جای این که از تابع پاس استفاده کنیم از تابع شوت استفاده کردیم! (البته من در نوشتن این کد هیچ نقشی نداشتم چون جلسه قبلش غایب بودم!)  یعنی در واقع بازیکن میومد چک میکرد ببینه نزدیک ترین بازیکن بهش کیه، بعد با تمام قوا توپ رو شوت میکرد تو یارو!!! :D  :s خب معلومه که یارو نمیدونسته خودش رو جمع و جور کنه یا توپ رو بگیره دیگه!
در تمام این مدت هم استاد گرامی از شدت خنده پخش بود روی صندلی و این شکلی بود : =))
و جالبیش اینجاس که به نظرش ما یکی از تیم های برتر میشیم! ببینین بقیه چقدر شوتن دیگه! :D

پ.ن: دیگه از مدرسه مون خوشم نمیاد!‌ تصمیم بگیری انگشت کنی تو دماغت میاد پدرت رو در میارن! همه ش گیر بیخود میدن! اهههههههههههههههه!
پ.ن۲: این روزا خیلی خیلی زودرنج تر از قبل شدم و به شدت بدبین! یه جمله ی ساده چنان ناراحتم میکنه که حد نداره… ناراحت شدم از دست جفتشون اما به روی خودم نیوردم… چیزی نگفتن اما حس کردم که من اضافی ام پیششون. به روی خودم نیوردم چون به نظرم حق داشتن… بالاخره من چند سال کوچیکترم. هنوز یه عالمه بچه ام! نفهمید یه جمله ی ساده ش چطور خردم کرد! انگار یه چیزی تو وجودم شکست اما من همچنان لبخند میزدم و لبخند میزنم… :)
پ.ن۳: ما هم خدایی داریم :)

مدرسه اس داریم؟! :دی

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده
توسط : negar در تاریخ ۲۸ بهمن ۱۳۸۸

امروز پا شدیم خوش و خرم رفتیم مدرسه. معلم شیمیه قبل از تعطیلات گفته بود که درس نخونین! ما هم خر کیف! ;;)
اومد سر کلاس، تا پاش رسید تو کلاس برگه ها رو پخش کرد و گفت شروع کنین حل کردن! فکر کن! امتحان کتبی گرفت ازمون! بعد میگفت برین خدا رو شکر کنین که یه ذره هوش دارین. با این که نخوندین ولی یه چیزایی نوشتین ها! (البته نظر بنده این بود که ما علاوه بر هوش یک بغل دستی خوب نیز داریم! :D ) معلمه میگفت عجیبه صدای حرف زدنتون میاد اما به تک تکتون که نگاه میکنم میبینم دهناتون بسته س! اینم یه هنره دیگه بالاخره! ;))

فرانک اینا رو دارن میبرن قشم! اونوقت ما یه برنامه ی اردو داشتیم که بعد دیدن تعطیلی زیاد داریم، کنسلش کردن! آخه مدرسه س داریم؟! بعد تازه یک شنبه که تعطیل اعلام شد مدرسه ی ما باز بود! کل روز هم فیزیک و هندسه گذاشتن برامون! با این که از ۲۷ نفر فقط ۱۲ نفر اومده بودن ولی جفتشون عین اسب درس دادن! بعد تازه یه تعطیلی تو اسفند داریم که گفتن احتمالا اونم باید بیایم مدرسه! خدا وکیلی آخه یعنی چی؟ بعد من داشتم فکر میکردم بیچاره پیش دانشگاهیامون!‌ مدرسه مون رو دوست دارما اما یه ذره دارن شورش رو در میارن! چه معنی داره؟ :D

اشکان امسال پیش دبستانیه. امروز دیدم یه برگه A4 داده به من که خودش بالاش نوشته NO! پایینشم خط کشیده! گفتم این چیه؟ گفت سرمشقه. بشین حل کن :))
بعضی وقتام واسه مامانم نقاشی میکشه میگه بیا اینو رنگ کن! آی من از اعتماد به نفس این بچه خوشم میاد :D

تصمیم گرفتم روبوکاپ رو ببوسم بزارم کنار. یه ذره برم C# یاد بگیرم :)

پ.ن: من نمیدونم چرا نمیتونم این عادت تیکه تیکه نویسی رو ترک کنم :D

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده
توسط : negar در تاریخ ۲۱ بهمن ۱۳۸۸

۴ شنبه ی هفته پیش همینجور که داشتم حاضر میشدم برم کلاس به مامانم گفتم برنامه مون چیه واسه ۵ شنبه؟ گفت چون خاله مرده برنامه مون معلوم نیست!!
من – :O . کی مرده دقیقا؟؟؟!!
خیلی بد شوکه شدم… بابا اینجوری به من خبر ندین دیگه!

امروز روبوکاپ بودیم بعد من حوصله م سر رفته بود!‌توی این مرحله یه کد آماده میدن دستمون و ما هی باید تغییرش بدیم تا راه بیفتیم و اخرش خودمون یه تیم بنویسیم… بعد من بدم میاد کد یکی ژدیگه رو دستکاری کنم. انگار گلاب به روتون روم به دیوار، یه غذایی رو یکی جویده بعد قراره ماها یه ذره دیگه بجوییمش و قورتش بدیم! سخته دیگه!‌ به استاده میگم اگه به زبون چینی نوشته بودن خوانا تر بود! اینقدر پیچ در پیچه :-s
حلاصه این که سرم رو گذاشتم رو میز و یهو دیدم خوابم برده :d بعد استاده اومده به دوستام میگه خوابه؟ :o بچه ها تکونم دادن و بیدار شدم :D استاده میگه میخوای بگم کمتر سر و صدا کنن؟! میگم ممنون میشم :D

پ.ن: داریم میریم شمال و طبق معمول اصلا معلوم نیست به نت دسترسی داشته باشم یا نه :D

روبوکاپ :)

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده
توسط : negar در تاریخ ۸ بهمن ۱۳۸۸

سر کلاس روبوکاپ بودیم ( به سلامتی و میمنت رسیدم دوره ی آخر!)‌ بعد داشت با سرعت نور در مورد ارتباط server و client حرف میزد. یک ساعتی بدون وقفه حرف زد و حرف زد :v … یه لحظه که مکث کرد که ببینه کسی سوالی داره یا نه، من پرسیدم: ” سرور چیه کلا؟!!”  :s   بعد صدای بچه ها بلند شد. تازه معلوم شد هیشکی نمیدونسته و میترسیدن ببپرسن! استاد گرامی گفت: ” هنوز نگفتم سرور چیه. بعد از این مبحث اونم میگم!” @-)
من- آخه یه لحظه فکر کنین! دارین ارتباط دوتا چیز رو میگین که ما نمیدونیم هرکدوم چی هستن! من نمیدونم یه قطعه س تو کامپیوتر، یه برنامه س که باید بنویسیمش، یه برنامه س که خودتون میدین بهمون، خوردنیه، پوشیدنیه! :s اونوقت انتظار دارین ارتباطشونو بفهمیم؟!” :|||
نتیجه این شد که اول سرور رو توضیح داد و بعدم اون یکی رو بعدشم ارتباط بینشون رو :D

پ.ن: این روزا خیلی حالم خوبه… این روزایی که همه از همه چی مینالن من به طرز عجیبی احساس میکنم زندگی قشنگه!‌ هیشکی از مدرسه مون خوشش نمیاد ولی من دوستش دارم. من واقعا جمع ۴ نفره مون رو توی مدرسه دوست دارم. جمعی که وقتی توشم خیلی احساس آرامش میکنم… خیلی :) این روزا نمیدونم چرا اینجوری شده اما هرچی هست خوبه :) :D

دزد!

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده
توسط : negar در تاریخ ۳۰ دی ۱۳۸۸

جمعه بعد از ظهر(هفته ی پیش) بود که طی یک اقدام یهویی تصمیم گرفتم برم پیاده روی. سریعا از خونه زدم بیرون. هوام تقریبا تاریک شده بود. گفتم میرم و نیم ساعته برمیگردم! ۱ خیابون رو رد کرده بود که اون حادثه ی شوم اتفاق افتاد. خب هولم نکن، بزار بگم دیگه . دهههه. :D خب میگفتم. سرم رو انداخته بودم پایین و داشتم تو پیاده رو واسه خودم قدم میزدم! اون گوشی کذایی هم دستم بود. سیم کارتم توی گوشی اصلی م بود که تو کیفم بود. خدا رو شکر کارت حافظه و همه چیم توی گوشی اصلی م بود!‌ فقط توی این گوشیه یکی دوتا آهنگی بود که دوستشون داشتم!
داشتم تو پیاده رو میرفتم که یه پسر دوان دوان اومد از کنارم رد شد. یهو دیدم یارو جلوم وایساده!‌ تا بیام عکس العمل نشون بدم دیدم گوشی م تو دستشه!‌ حالا اون گوشیه رو میکشید من ول نمیکردم!‌ :D اینقدرم تعجب کرده بودم که تنها عکس العملم این بود که بگم اِ ! در عرض چند ثانیه گوشیه رو کشید از دستم و دوید!‌ منم بعد از این که ۲ قدم دور شد زدم زیر خنده گفتم مال خودت! بچه چقدر خورده تو ذوقش وقتی دیده به خاطر هیچ و پوچ گناه دزدی افتاده گردنش! چون گوشیه هم تقریبا متفرقه بود و زیاد نمی ارزید. دو قدم مونده بود تا برسم به خیابون اصلی. وقتی رسیدم دیدم چند نفر از راننده های آژانس بیرون در وایسادن. وقتی فهمیدن یارو دزد بوده گفتن اگه الان با ماشین بریم میگیرمش و نمیتونه خیلی دور شه و این حرفا. خلاصه این که گشتیم ولی دزده رو نیافتیم!‌ البته میدونستم پیداش نمیکنیما اما گفتم بعدا دلم نسوزه و نگم شاید یارو دوتا کوچه اونور تر بوده و من ندیدمش…

آی دی دوستم (فرانک) هک شده بود. یه بار کسی که هکش کرده بود آنلاین شد با آی دی این بدبخت. منم شروع کردم باهاش چت کردن. هرچی یارو میگفت بابا من هکرم من تحویلش نمیگرفتم!‌ =)) بچه خودش رو کشت منم تا اخرش داشتم میگفتم غلط کردی! من تو رو میشناسم! بعدش که با فرانک حرف زدم گفتم تو میخوای منو سر کار بزاری؟! بعدش کاشف به عمل اومد که هک شده. چند روز پیش آنلاین شد. منم تحویلش نگرفتم!‌ :D
گفت چرا اینجوری حرف میزنی؟
- اول بگو بینم خودتی یا هکره س؟
- خودمم بابا!
- اگه راست میگی بگو ببینم لقبی که خودم روت گذاشتم چیه؟
- فکر کنم هاپو!
- افرین. پس خود خرتی عزیزم!!! :D
- :|||

یه بغل دستی دارم اسمش هست مانا!‌ دوستشم دارم :)
امروز داشتیم تست شیمی میزدیم به اتفاق یکدیگر. بعد سر یه تست به توافق نرسیدیم، از آزاده پرسید! فکر کن!‌ من با ازاده قطع رابطه کردم. از بین ۲۶ نفر رفته از ازاده پرسیده! منم باهاش قهر کردم! (البته کل قضیه شوخی بودا!) بعد پشت بهش نشستم رو نیمکت. گفت نگار برگرد. ا برگرد دیگه! من گوش نکردم. بغلم کرد من محل ندادم که یهو چشمت روز بد نبینه! بازوم رو گاز گرفت! نتیجه ی اخلاقی این که وقتی یکی اومد با زبون خوش بهت گفت سریعا قبول کن! نزار کار به اینجا برسه :D

پ.ن: البته فرانک حیلی خوش اخلاقه هاپو هم تقریبا اشاره به همین خوش اخلاق بودنشه. ما که تا حالا دعوامون نشده :)

چندگانه!

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده
توسط : negar در تاریخ ۲۵ دی ۱۳۸۸

دیروز نشسته بودم رو تختم و داشتم در کمال شادی و شادمانی با زینب حرف میزدم ( توی این مدت یه ذره باهاش مشکل پیدا کرده بودم که تقریبا حل شد) یهو دیدم یکی از همسترام داره در کمال خونسردی وسط اتاق برای خودش قدم میزنه!‌ :s همچین جا خوردم که یه جیغ بنفشی کشیدم!‌ زینب که اونور سکته کرد. همستره هم وسط اتاق میخکوب شد! پریدم همستره رو گرفتم و دوباره انداختم توی قفسشون که دیدم اون یکی نیست! سریعا تیم تجسس تشکیل دادیم و هرچی سیم برق بود از پریز کشیدیم و شروع کردیم گشتن. بعد از چند دقیقه ی نفس گیر دیدم بین تخت و دیوار گیر کرده! :a درش اوردیم ولی تا شب صداش در نمیومد. خودشم ترسیده بود گویا! :D

دیروز با ساحل رفتیم فیلم هرشب تنهایی. یا فیلمش خیلی بی محتوا بود یا اینقدر بامحتوا بود که بنده حالیم نشد :D . حالا هرکی به نتیجه رسید منم در جریان بزاره. ولی خیلی خوش گذشت. چون فیلم برداری و ایناش تو مشهد بود و منم هی یاد سفر مشهدی میفتادم که با ساحل و عمه م اینا و .. رفته بودیم و هی میخندیدیم. وقتی اومدیم بیرون یه عده تو فکر فیلم بودن و اینا ولی من نیشم به قاعده این بناگوش تا اون بناگوش باز بود! یحتملا با خودشون گفتن این دختره منگله!  :D

پ.ن: یه گوشی داشتم که البته زیاد نمی ارزید و سیم کارتم توش نبود و عکس و فیلم خانوادگی و اینام توش نبود! فقط یه سری اهنگ توش بود. بعد امروز تو خیابون دزدیدنش! :he خیلی شیک! حالا بعدا میام تعریف میکنم یه ذره دور هم بخندیم!

دوست…

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده
توسط : negar در تاریخ ۲۳ دی ۱۳۸۸

میخوام بنویسم برای دوستی که خیلی برام ارزش داره، از دوستی که خیلی بیشتر از یه دوست معمولی بهم نزدیکه، از دوستی که بهترین دوستیه که هر کسی میتونه توی زندگی ش داشته باشه.

یه وقتایی که دلم میگیره دوست دارم یکی کنارم باشه، تو خوب این رو فهمیدی. همیشه بودی، هر ساعتی که بود، هر روزی که بود… تو اخلاقای مزخرف من رو خوب فهمیده بودی. میدونستی کی باید فقط کنارم باشی و آرومم کنی کی با شوخی و خنده حواسم رو پرت کنی، کی یه شونه باشی واسه تکیه کردن…
کنارت که هستم آرومم. میدونم کسی هستی که می مونی. همیشه. یه ادم همیشه مهربون، همیشه آروم، همیشه محکم و همیشه تکیه گاه… بزار اعتراف کنم که اصلا توقع نداشتم اینقدر خوب باشی. توقع نداشتم وقتی بهت گفتم خوابم پریده و خوابم نمی بره تا ساعت ۲ شب بیدار بمونی و اینقدر از این در و اون در حرف بزنی تا گیج خواب شم. تا یادم بره که واسه چی ناراحت بودم…
توی این دنیایی که دوست داشتن داره کمرنگ میشه، توی این دنیایی که دوستا هم خیلی از اوقات تقلبی از اب در میان وجود همچین آدمی مث یه فنجون قهوه ی گرم توی یه روز زمستونی سرده، گرمت میکنه، بهت آرامش میده…
تقریبا از فروردین همینجور از کسایی که “دوست” خطابشون میکردم رفتارایی دیدم که اصلا نمیتونستم قبول کنم. اما وجود تو یه بار دیگه بهم ثابت کرد که این جوری نیست. که هنوزم میشه امیدوار بود و توی وجود آدما دنبال صداقت و محبت گشت…
دوست خوب زیاد دارم اما هر کسی درگیریای خاص خودش رو داره. هرکی یه جورایی سرش گرم زندگی خودشه. تو تنها کسی هستی که هر موقع دلم خواسته پیشم باشی، بودی! ممنونم ازت به خاطر بودنت، به خاطر خوب بودنت، به خاطر همه ی لبخندایی که روی لبم نشوندی و به خاطر همه اشکایی که از صورتم پاک کردی…
تولدت رو تبریک میگم. همینجور که خودت بهترینی امیدوارم توی زندگی ت بهترین ها نصیبت شه. تو با این قلب پاکی که داری مستحق بهترین زندگی هستی و مطمئنم که بهش میرسی :)   :*   ):D(

پ.ن: هرچقدر با کلمات بازی کردم نتونستم بازم همه ی اون چیزایی که میخواستم رو بگم. بعضی چیزا رو نمیشه با زبون گفت… کم و کاستی هاش رو ندیده بگیر :)
 
پ.ن۲: همچنان این اسمایلی ها برای من باز نمیشن!