Feed on
نوشته ها
دیدگاه‌ها

عروس خانوم؟!

 * ۵ شنبه صب مدرسه ( کلاس فوق العاده ی فیزیک برامون گذاشته بودن ! ) :
مانا تا منو دید شروع کرد : “به سلام عروس خانوم، حال شما ؟ بی معرفت تو وقتی ازدواج کردی نباید مارو خبر میکردی؟  چه بی خبر ؟… ” منم دیدم اگه بخوام مهلت بدم این میخواد تا شب چرت و پرت ببافه بهم . گفتم “چی میگی تو واسه خودت ؟” @-)
- کارت عروسی ت رو صب دیدم. خیلی خوشگل شده !
- مانا چرا جفنگ میگی؟ عروسی کجا بود؟ بیدار شو ! فیزیک حل کردی؟ لابد حل کردی که منگل شدی دیگه ! :d
- صب بابام بیدارم کرد گفت پاشو نگارو شوهر دادیم ! گفتم ها ؟ بعد کارت عروسیه که دعوت شدیم رو نشونم داد ، دیدم اسم عروسه نگاره فامیلیشم .. ئه ! (مث فامیلی من بود !) بعد اونجا بود که فهمیدم داری ازدواج میکنی
- خدا عقلت بده ! =))

** یکی از همسترام مرد ! خیلی عصبی شدم. خیلی فجیع بود. نمیخوام راجع بهش حرف بزنم اصا :|

*** بالاخره کلاس زبان میرم ! خوش میگذره ! ;)

**** زنده ام ! ;;)

***** مامانم شماله ، من و بابام داریم سعی میکنیم مسالمت امیز زندگی کنیم. بابام صبونه نمیخوره تا من بیدار شم ، منم ناهار نمیخورم تا بابام بیاد :d

****** به بابام میگم انگشت کوچیکه ی پام به شما رفته ، هرچی کج و کولگی داشتین به عنوان ارث دادین به من ، باز خدا رو شکر قیافه و هوشم به شما نرفته . میگه کــــــــوفت ! =))

******* داشتم با برادر یکی از استادای قدیمی پژوهشسرا چت میکردم . بعد ایشون یه کم زیادی صمیمیه ، منم سعی میکنم به روی خودم نیارم بلکه از رو بره ! قسمتی از چت ما :

negar: be nazaret chera hame mano azyat mikonan? :))
ashkan: azizat mikonan? chera?
negar: azizam?
ashkan: janam?
negar: =))

بعد من میخوام بدونم این با چه اعتماد به نفسی فک کرده من دارم عزیزم صداش میکنم؟ :)) آی کیو نیس که ، گلابیه ! =))

بی نمکی مزمن گرفتم‌ !

* بنده به درد بی نمکی دچار شدم ! یعنی هیچی به ذهنم نمیرسه واسه نوشتن !‌ هرچی میخوام بنویسم به نظرم میاد لوس و بی مزه و یخه !‌ حالا نه این که در بقیه مواقع گوله ی نمکم !!

** آقای مح داشت اظهار نظر میکرد راجع به برنامه مون . گفت “شرط قابل درستی نیس ! ” من کشته ی روون صحبت کردنشم ! :d

*** اگه به من بگن سه جای مورد علاقه ات روبه ترتیب نام ببر میگم یخچال ، کمد ، بخاری ! یخچال واسه همه ی روزای تابستون !‌ کمد واسه وقتایی که یه جای خلوت لازم دارم ، بخاری هم واسه زمستونا که قندیل میبندم ، یعنی گاهی میشه دلم نمیخواد بچسبم به بخاری یا بشینم روش ، دلم میخواد برم توش ! همین وضعیت رو الان با یخچال دارم ! اگه یه یخچال بدون طبقه دیدین که من توش جا میشدم حتما خبرم کنین که برم بخرمش ! :d

**** لیاقت داشتنیه یا به دست آوردنی ؟  … البته زیادم فرقی نداره ، مهم اینه که لیاقت نداشت ! :)

***** مدرسه خوش میگذره ! باور کن !‌ اگه خوش نگذره هم باید خوش بگذره ! میدونی چی میگم دیگه ؟! :d

پ.ن : مسابقه مون قرار بود آخر شهریور باشه ، افتاد آخر تیر ( ما وسطای تیر خبر دار شدیم ) بعد قرار بود مسابقه ی دخترا ۵ شنبه باشه ، امروز فهمیدیم که مسابقه افتاده فردا ! یعنی بخورم نظم و انضباطشونو ! منم زنگ زدم حرصم رو سر مدیر پژوهشسرا خالی کردم! خوب کاری کردم اصا :d
دعا کنین … :)

از هر دری سخنی !

* موقعی که داشتیم میرفتیم شمال یادم رفت قرص ضد تهوع بخورم و در کمال خوشبختی هیچ مشکلی نداشتم ! اما موقع برگشت با این که قرص خورده بودم بازم معده م تو چشام بود‌ :-& amp; ! نه تنها از حالت تهوع پیش گیری نکرد بلکه هم باعث شد حالت تهوع بگیرم هم تا آخر شب سرگیجه داشتم و منگ بودم ! سوال اینجاس که مشکل از من بود یا از قرصه ؟ :d

** به خاطر سرگیجه ی مذکور و منگ بودنم حوصله ی جواب دادن نداشتم. اشکان هرچی میگفت با چشم و ابرو جوابشو میدادم. گاهی م شونه م رو مینداختم بالا ! کلا از تمامی عضلاتم استفاده میکردم جز دهنم :d ! بعد یهو گفت نگار با دهنت حرف بزن نه با ابروهات ! :|||

*** اشکان یه پازل پیدا کرده ، اومده میگه این پازله چند نفره س؟؟!! 8-}

**** دیشب اس ام اس داده ” فردا میدون منتظر میمونی بیام پیشی؟ ” . من یادمه جوجو صدام میکردن ، گاهی که خوش اخلاق (!) میشدم هم هاپو خطاب میشدم‌! و ازونجایی که گاهی میگم مث خرس خوابیدم ، مث اسب درس خوندم و … به این نتیجه رسیدم که بنده یک باغ وحش سیارم. خوش بختم ! ;;)   :d

***** با پسر عمه م حرف زدم بعد از کنکورش . میگه کنکور شتریه که دم هر خونه ای میتمرگه ! #o بعدم کلی گفت درس بخون و اینا ! منم هی گفتم باشه باشه !  :he

 ****** مسابقه مون دو ماه افتاده جلوتر ! شد ۲۳ تیر . خدا من رو ریز ریز کنه الهی ! :m

******* فردا مدرسه داریم ! خدا من رو مجددا ریز ریز کنه الهی ! :m

******** متاسفم که جواب تلفنات رو نمیدم اما آدمی که بعد از یه چهار روز یادش میفته یکی هست ، حقش همینه ! شاید تو دوستی بدون ” تا ” رو دوست داشته باشی اما دوستی من ” تا ” داشت : تا وقتی که بتونم تحملت کنم !  تو در مورد دوستی بدون تا شعار میدادی اما من کاملا صادقانه میگفتم من هستم تا … ! هیچ وقتم الکی نگفتم تا همیشه و تا ابد و تا آخرش و اینا ! ;)  { اشاره داره به این داستانی که تو پ.ن ۲ میذارمش. }

پ.ن: امروز خوش گذشت !! ;)

پ.ن۲: دوستی ما با یه شکلات شروع شد.من بچه بودم ،اونم بچه بود. نگاش کردم،نگام کرد .گفت:دوستیم؟گفتم دوست دوست. گفت:تاکی؟ گفتم:دوستی که تا نداره.گفت: تا مرگ؟ گفتم:نه…تا نداره. گفت: تا زندگی بعد از مرگ خوبه؟ گفتم:نه…نه تا نداره. اصلا اگه تو می خوای یه تا از این طرف تا اون طرف آسمون واسش بکش. من که می دونستم دوستی اون تا داره. گفت:بیا واسه دوستیمون یه نشونه بزاریم. گفتم چی؟ گفت:شکلات،هر وقت همدیگرو دیدیم بهم شکلات هدیه بدیم. قبول کردمو از اون روز دوستیمون شروع شد. هروقت همدیگرو می دیدیم به هم شکلات هدیه می کردیم.من شکلاتامو تندی می خوردم ولی اون شکلاتاشو نمی خورد نگه می داشت. اون واسه شکلاتاش یه صندوقچه درست کرده بود. می گفتم :بخور… میگفت: نه تموم میشه.می خوام تموم نشه. می گفتم اگه شکلاتاتو مورچه بخوره چی؟ میگفت: نه مواظبشون هستم. خلاسه ۲ سال ۷ سال ۱۲ سال گذشت. حالا امشب می خواد بره.من که می دونم دیگه بر نمی گرده. خودش می گه زود بر می گرده. یادش رفت به من شکلات بده. اما من که یادم نرفته.دو تا شکلات بهش دادم. یکیش و دادم برای خوردن و یکیشم واسه صندوق کوچیکش .هر دوتاشو خورد.یادش رفته بود صندوقی داشته. حالا اون رفته.دوستی اون تا داشت اما من که دوستیم تا نداره  .پس همیشه برای من هست و باقی میمونه.حالا با یه صندوق پر از شکلات چی کار میکنه؟ خوش به حال خودم که شکلاتامو تندی می خوردم. دیدین گفتم دوستی اون تا داره؟

تاریخ مصرف آدما

بعضی آدما هستن که آروم آروم میان تو زندگی ت… تو کم کم ازش خوشت میاد ، احساس میکنی میتونی دوستش داشته باشی ، بعد میبینی دوستش داری و بهش عادت کردی… اون روزا برات میشن روزای خوش ، روزای خوشی که اون آدمه تو رقم خوردنشون نقش داشته… بعد از یه مدت اون آدمه تغییر میکنه ، رفتاراش ، حرفاش ، برخورداش ، همه شون عوض میشن ! اونوقت تو میمونی و یه عالمه خاطره ی رنگ و وارنگ و یه آدمی که آدم قبلی نیست. گاهی این تغییرا زیادن. تو نمیتونی آدم جدیده رو قبول کنی ، نمیتونی تحملش کنی… ترجیح میدی اون آدمه بره و تو احترام خاطره های قشنگ رو حفظ کنی قبل از این که همه چی بدتر شه …
اون موقع س که تو ذهنم میاد اینم یه آدم تاریخ مصرف گذشته ی دیگه اس !‌ آدمی که اومد ، تغییر کرد و تموم شد ! نمیدونم چرا اینطوریه . هرچی فک میکنم میبینم من که رفتارم همون رفتار قبلی بود…انگار بعضی آدما فقط برای یه مدت هستن ! برخلاف خیلیای دیگه که میان و میمونن و نه تنها اخلاقشون بد نمیشه بلکه جوری میشه که منم سعی میکنم بهتر رفتار کنم ! دوست داشتم راز این آدمای تاریخ مصرف دار رو بدونم! راستی … چی میشه که یه آدم به کل عوض میشه؟

پ.ن: کاش میشد اول آدم تاریخ مصرف هرکدوم از دور و وریاش رو بفهمه بعد به همون اندازه بهشون دل ببنده ! :-؟؟  

پ.ن۲: بلاگها یه مشکلی داشت ، پست قبلی م رو با کامنتاش خورد ! شاید بعدا دوباره اون پست رو گذاشتم. از دختر کوچولو و ریحانه و پرستوئم معذرت میخوام به خاطر خورده شدن کامنتاشون  :d

پ.ن۳: فک کنم من یه مرضی گرفتم‌! حوصله ی هیچ آدم جدیدی رو ندارم ! ترجیح میدم به جای ادد کردن آدمای جدید با دوستای قبلی م خوش باشم. مرض خطرناکیه؟ :-s

پ.ن۴: این وبلاگ برام باز نمیشه : http://nininal.wordpress.com/ . :(

پ.ن۵: دارم میرم شمال. جمعه برمیگردم ;)

سلام تابستون!

هـــــــــــــــــــــــــورا ! امتحانا با هر جون کندنی که بود تموم شد ! آخــــیش !
سلام به تابستون ، به روبوکاپ، پژوهشسرا ، میدون فلسطین ، ولی عصر ، ذرت مکزیکی نزدیک پژوهشسرا ، کافه گرامافون ، فوتبال ( از نوع شبیه سازی شده !‌) ولگردی، وبگردی ، اینترنت ، وبلاگم ، وبلاگت ، وبلاگش ! رمان ، کتاب ( از هر نوع جز درسی و علمی !‌) ، سینما ، فیلم ، سریال ، فرار از زندان ، گیتار ، استخر ، باشگاه ، کلاس زبان ، پارک ، خرید و ول گشتن تو پاساژا ، ناخنای بلند و لاکای رنگ و وارنگ … !

پ.ن: مدرسه از ۱۳ تیر شروع میشه ! جهنم ! این ۲۰ روز رو عشقه !
پ.ن۲ : اینقدر برای این ۲۰ روز تعطیلی برنامه ریزی کردم که نمیدونم از کدوم باید شروع کنم !
پ.ن۳: نمیدونم بگم امروز بدبختیامون تموم شده یا به خاطر سالگرد بدبختیامون ناراحت باشم ! :s
پ.ن۳: قالب پهن انتخاب کردم که اگه پرحرفی کردم شماها نفهمین :d

معلم آمادگی !

یه معلم امادگی داشتیم که خیلی دوستش داشتم. تلفنش رو داشتم و گاهی بهش زنگ میزدم.  سوم راهنمایی که بودم  گفتم شاید برم فلان دبیرستان. گفت شوهر من تولیدی داره، مانتوهای یه شعبه ی دیگه ی این مدرسه رو اون دوخته بود… گذشت و من همونجا ثبت نام کردم و رفتم برای خریدن مانتو. توی مغازه بودم که به نظرم اومد صدای فروشنده ش خیلی آشناس. ته چهره ش هم اشنا بود… گفتم ببخشید شما خانوم ابراهیمی نیستین؟ معلوم شد خودشه و کلی خوشحال شدم از دیدنش :)
این مدت سرم شلوغ بود و قت نکردم بهش زنگ بزنم. وقتی زنگ زدم دیدم شماره شون عوض شده‌ :( ! به یکی از دوستای مدرسه ی پارسالم گفتم از مدرسه شماره تولیدی پارسالیه رو بگیره.

دیروز زنگ زدم به فرناز ببینم شماره رو گرفته یا نه که یه آقایی گوشی رو برداشت. فک کردم باباشه. گفتم سلام ببخشید مزاحم شدم. فرناز هستش؟
- بله. شما؟!؟ :O :|||
- { در حالی که دارم فک میکنم چرا اینقدر لحنش بده :-? ؟!} من نگارم. از دوستای پارسالش.
- چی کارش دارین؟؟ :||| {قشنگ صداش یه جوری بود انگار میخواد مفصلا کتکم بزنه!}
- {در حالی که سعی میکنم تعجبم رو از لحن بدش نشون ندم:} من از همکلاسیای پارسالشم. قرار بود از ثامن برام شماره ی تولیدی که پارسال ازش مانتو گرفتیم رو برام بگیره. میخواستم ببینم گرفته یا نه. :-؟؟
- مگه شما با پرهام کار ندارین؟؟ :O
- نه اقا ! من دارم میگم فرناز ! فرناز! :m
- { با لحن مودب و خوب خوانده شود! } ئه خب اشتباه گرفتین! :d  ;;)
- @-)
قیافه ی من بعد از قطع کردن: =))

پ.ن: روزشماری میکنم واسه تموم شدن این ایام مزخرف و شروع شدن اون ایام مزخرف :d . ( این ایام: امتحانا. اون ایام: آمادگی واسه مسابقه روبوکاپ! ) البته کاملا مزاح فرمودم! بی صبرانه منتظر روزی م که باز با بچه ها بشینیم و رو تیم کار کنیم. واقعا دلم برای هم تیمی هام تنگ شده. اصا دلم برای محیط خود پژوهشسرام تنگ شده!

دو روز و نیم واسه فیزیک وقت داشتیم. منم خونســــــــرد !‌ گفتم حالا وقت هست، میخونیم !‌ یهو دیدم ای وای شد ۴ شنبه و من لای دفتر و کتابام رو باز نکردم :s !‌ نشستم به خوندن جزوه م. جزوه هام ناقصن چون امسال مقادیری غیبت داشتم، وقتایی م که سر کلاس بودم به خاطر کتف درد گاهی حس نوشتن نداشتم :d ! خلاصه هی خوندم تا شب شد و جزوهه تموم شد (البته پیوسته نخوندما. یه ربع میخوندم یه ساعت استراحت میکردم!) . گفته بود جاخالی و اینا رو از رو گاج بخونین، من دیدم حوصله ندارم گفتم جهنم ! گرفتم خوابیدم :d . ساعت ۳ و نیم از خواب پریدم ! کلی خواب راجع به جن و کوفت و زهر مار دیده بودم :s ، پشه هم نابودم کرده بود :(( . الان پوستم شبیه زرافه س اینقد پشه گزیده ! دیدم خوابم پریده گفتم حالا یه ذره فیزیک بخونم :d ! خوندم تا ساعت ۴ و نیم. پشهه رو کشتم و کلی ذوق مرگ شدم ;;)  ! تا سرم رو گذاشتم رو بالش دیدم یکی داره در گوشم وز وز میکنه :|||   ! گفتم اگه فک کردی من تا ۵ و نیم بیدار میمونم سخت در اشتباهی، ما رفتیم :d ! بالش و پتو رو زدم زیر بغلم و رفتم رو مبل هال !‌ بعد من یه خرسی دارم گنده و پشمالو و صورتیه !‌ یه مدته ایشون هم با من تشریف میارن تو تختم ! دوستش دارم خب :s .  بعد مشکل اینجا بود که دوتایی رو مبل جا نمیشدیم!‌ یه ربع کلنجار رفتم تا بالاخره جا شدیم. فقط نصف خرسه آویزوون بود! بعد یه ربع بعد اومدم غلت بزنم دیدم ای وای ! حالا خرسه اونور جاش امنه، من در شرف پرت شدنم :d !! بعد دیگه ولی خب از رو نرفتم و سعی کردم بخوابم  !‌۵ و نیم خوابم برد تا ۶ ! هرچند تو اون نیم ساعت بیست دقیقه ش موزیک متن خوابم فین های بابام بود !

پ.ن: بچه و لوس و ننر هم خودتی ! اصا بعله تازه یاد بچگیام افتادم دوست دارم با خرسم برم تو تختم. اعتراضیه؟؟ :d

پ.ن۲: اینو بگم که بابای من مث هر آدم دیگه ای خیلی از اوقات بی حوصله س! ولی خب من دلم رو خوش میکنم به همین شوخیامون :)

پ.ن۳: فیزیک اگه خدا بخواد بالای ۱۸ میشم ! یه اشتباهای مسخره ای دارم :( جهنم :d

بابام :دی

* ( داریم با بابام و اشکان ناهار میخوریم، بابام مشتاق تر از اشکان داره تام و جری میبینه :P~ !)
من: بابا بچگیاتون تام و جری بود؟
بابام: نه! فک کنم نبود.
من: پس دایناسورا خودشون رو چه جوری سرگرم میکردن؟ ;;)
بابام: ( در حالی که سعی میکنه لقمه که تو گلوش مونده رو قورت بده!) بچه های پررویی مث تو رو میخوردن!
من: =))

* بابا: ا این پیتزائه من رو یاد بچگی م انداخت.
من: مگه زمان دایناسورا پیتزا هم بوده بابایی؟ :d

* شب بود و بابام داشت مسواک میزد، کمین کردم و تا اومد بیرون یه لیوان اب ریختم روش ! کلی تهدیدم کرد که وقتی صبح با یه پارچ آب اومدم بالا سرت میفهمی  دنیا دست کیه :)) ‌! البته من صبح در کمال ارامش بیدار شدم!
 من: بابا چطور خیسم نکردی؟
بابام: چون من خیلی آقا هستم! ;;)
من: خب ازونجایی که من اصا آقا نیستم میتونم بازم خیست کنم، بعدشم شما دلت نمیاد صبح اذیتم کنی :))

* رفته بودیم مهمونی، کنار میز غذا وایساده بودم. بابام اومد گفت چرا نمیکشی؟ میخوای من برات بکشم؟
- آره ;;)
- بابا بکشه خوش مزه تره؟
- آره! تازه لباسی که بابا اتو کنه هم بهتره!
- :)
-  تازه صبحا لقمه هم میگیره خوش مزه تره‌!
- :)
- اگه یه لپ تاپم بخره که دیگه عالیــــــــه!
- دیگه بابا اونقدرهم الاغ نیس !
- =))

پ.ن: کلا از هر دوتا جمله ی من یه دونه مگه تو زمان دایناسورا هستش ! ( البته اونایی که مخاطبش بابامه!) فک کنم داره بهش تلقین میشه که زمان دایناسورا زندگی میکرده !‌ :)) موارد مشابه زیاد بودن، بهتون لطف میکنم و نمی نویسمشون :d . اینقدر سر به سر بابام میذارم که وقتایی که خونه نیس حوصله م سر میره :d

پ.ن۲: پست قبل طولانی بود. خیلی. میدونم :d

پ.ن۳: وای چه ماهی در پیش رو داریم !! :-SS

حاشیه های مسابقه !

توجه: این پست یه ذره (!) طولانیه. قالبم هم نازکه، اینه که طولانی تر نشون میده ! نمیخواستم دو قسمتش کنم. شما مختارین از هرجا که دوست داشتین دو قسمتش کنین و تیکه ی دومش رو چند وقت بعد بخونین. منم تا دوهفته دیگه از آپ کردن معافم :d

یک شنبه ی این هفته که گذشت مسابقه داشتیم. البته زیادم مسابقه ی مهمی نبود!‌ منطقه ۲ برگزار کننده ش بود اما اولین مسابقه ای بود که میخواستیم شرکت کنیم و خیلی استرس داشتیم. شنبه یه ذره رو تیم کار کردیم و یک شنبه صبح با ترس و لرز رفتیم برای مسابقه. :-SS
توی پژوهشسرای ما یه تیم هست که استادشون آقای مه هستش! ( نکته: “مح” استاد ماس ، “مه” اون یکی استاده س! حالا فامیلاشون بهم شبیهه به من هیچ ربطی نداره! :d ) این تیم گرامی سه نفر عضو داره که از تک تکشون متنفرم ! آدمیزاد اینقدر جلف و بیخود ندیده بودم. خدایا دروغ نگفته باشم. دوستای اینام به اندازه ی خودشون جلفن :-& amp; ! در طول ترم دو بار به اصرار آقای مه ما با اینا مسابقه دادیم. یه بار ۶ به ۳ بردیم، یه بار ۸ به ۰  :p ! بعدم این که در طول این سه ترم دیگه شناختمشون! میدونم یا مخشون نمیکشه درست برنامه بنویسن یا شیطنت بهشون اجازه نمیده. اطلاعاتشونم از بچه های تیم ما کمتره :-??
حالا بریم سراغ روز مسابقه ! همون اول اجازه دادن تیمامون رو آپ کنبم. مام کد جدید تحویل دادیم. وقتی اولین بازی ای که این تیم با یه تیم دیگه داشت رو دیدیم همه مون کف کردیم! توع پاس کاری ، نقطه هایی که توی دروازه برای گل زدن انتخاب میکرد و … همه شبیه بازی تیم ما بود :o  ! البته شبیه تیممون قبل از این که تغییرات جدید رو روش اعمال کنیم !‌ ما همه بنفش شده بودیم!! اینقدر شبیه تیم ما بازی میکردن که ما چشم بسته میتونستیم حدس بزنیم حرکت بعدیشون چیه ! رفتیم اعتراض دادیم. یکی دو ساعت بعد اعتراضمون رو بررسی کردن. توی اون یکی دو ساعت ما چی کشیدیم خدا میدونه :-S … فکر میکردیم از اون تیم می بازیم ، حدس میزدیم  با تغییرات جدید گند زده باشیم به کل تیم ! ( آخه خیلی از اوقات وقتی تغییر میدیم بدتر میشه. وقت نکردیم درست و حسابی تغییرات جدید رو امتحان کنیم. اما به نظرمون از قبلیه بهتر بود. کد اونام شبیه تیم اولیه ی ما بود اما یه ذره کامل تر :d )
آخرش لطف کردن و بررسی کردن و گفتن نه تقلبی در کار نیس! کدشون با شما فرق میکنه :m !!! هیچ روزی به اندازه ی اون روز اونقدر حرص نخورده بودم‌! خلاصه تیم ما با اونا مسابقه داد و ۱۰ به ۴ بردیم :a ‌!! دو تا تیم باید میرفتن برای فینال. ما با بیشترین امتیاز به عنوان اولین تیم دخترا و اونا به عنوان تیم دوم رفتیم برای فینال که سه شنبه بود. ازونام معذرت خواهی کردیم. اما من بازم شک دارم که تیم مال خودشون بوده باشه ! :s  یه جعبه شکلاتم براشون خریدیم و رسما معذرت خواهی کردیم !!  کل بعد از ظهر یک شنبه و دوشنبه از صبح تا ساعت ۸ شب رو داشتیم رو تیم کار میکردیم ! :es
یکی از اعضای محترم همون تیم بهمون گفت که ش.م ( یه پسره س که دو سه سالیه داره روبوکاپ کار میکنه) رفته مسابقه و اعتراض ما رو دیده ! اما چون با داوره دوسته به داوره گفته قضیه اعتراضا رو به کسی نگه @-) !
یه بارم شنیدم که داشت میگفت ش.م گفته شما بیاین مسابقه، ما هواتون رو داریم !! دو شنبه هم اینقدر با موبایل فک زدن که من سردرد گرفتم‌!‌رفتیم توی یه سایت دیگه نشستیم…
سه شنبه:
از استرس حالت تهوع گرفته بودم! رفتیم اونجا. بازم بهمون اجازه ی آپ دادن. تیمی که روز قبلش کامل ترش کرده بودیم رو تحویل دادیم. تو سالن دوتا تیم دختر بودن و شیش تا تیم پسر! به این میگن تعادل !! {-(
تیم همین سرکار خانم مشکل داشت. لپ تاپ هم نداشتن! خدا بیامرزه پدر موبایل رو که باهاش به ش.م خبر داد و اونم اومد لپ تاپش رو داد به اینا. ارورش رو نتونستن برطرف کنن. دختره از اینور سالن داااااد زد و پسره رو صدا کرد! یارو اومد یه ذره نگاه کرد گفت مشکل تیم خودتونه !!! :-??
مام رو ویبره بودیم ولی سعی میکردیم قیافه ی خونسرد بگیریم به خودمون! من که هدفون رو تا ته چپونده بودم تو گوشم که هیچ صدایی نشنوم و اس ام اسام رو میخوندم و در و دیوار رو نگاه میکردم‌! بازم خوبه دوست جونم بود که با اس ام اساش حواسم رو پرت کنه :) . گفتن که این ۸ تا تیم به صورت دو تا گروه ۴ تایی مسابقه میدن و دوتا تیم از هرگروه میاد بالا و آخرش اون ۴ تیم باهم مسابقه میدن… تیم اون دخترا شدن A  و ما B ! بعد قرعه کشی کردن ببینن پسرا تو کدوم گروه میفتن ! تیم ش.م که به نظر همه قوی ترین تیم بود افتاد با ما ! :|||  این رو میذاریم به حساب شانس ما ! با دیدن سه تا از بازیای گروه A مطمئن شدیم که رتبه میاریم! تیماشون زیادم قوی نبودن. اولین مسابقه ی ما با تیم همین ش.م بود‌! اینم میذارم به حساب شانسمون !!!  رو به قبله بودیم همه مون !‌ اولش تیممون مشکل داشت. بازیکنا رنگی میشدن اما نمی اومدن تو زمین! در صورتی که قبلش تیم ما ارور نداشت :-؟  !! زیاد شک نکردیم.
وقتی مسابقه شروع شد ما به مرز سکته رسیدیم. تیم اونا قوی بود اما تیم ما افتضاح بازی میکرد. دروازه بانمون که یکی از نقاط قوت تیممون بود عین بز فقط توپ رو نگاه میکرد‌! توپ از بغل گوشش رد میشد نمیتونس بگیرتش! در صورتی که ما اصا دروازه بان رو تغییر نداده بودیم. همون بود که تو مسابقه ی یک شنبه بود و چند تا تیم بهمون گفته بودن خیلی خوبه. اکثر گل ها رو میگرفت یک شنبه ! حالا یا دروازه بانه رو چیز خور کرده بودن یا چشم زده بودن!! من که فقط هدفون گذاشته بودم تو گوشم که صدای این پسرا رو نشنوم!  
سمت راستم پرنیان نشسته بود و سرش رو تکیه داده بود به شونه م و دستم رو گرفته بود و حرص میخورد. سمت چپم ریحانه (لیدر تیممون) نشسته بود و دستم رو گرفته بود… کنار ریحانه هم نورا نشسته بود و تند تند دعا میخوند ::) … توی اون ده دقیقه یه ربع چی کشیدیم بماند! ۱۵ به ۰ باختیم ! داشتیم میمردیم رسما ! دوتا بازی بعدی رو هم کمابیش گل کاشتیم ! یکی ۶ به ۳ باختیم و اون یکی ۸ به ۰ ! بدتر از این نمیشد! ما حذف شدیم و اون یکی تیم دخترا رفت برای مسابقه ی نهایی !‌ :o ریحانه و نورا که رفتن خونه !‌ منم معده درد عصبی م شروع شده بود و به زور سر پا بودم. تیم دوستای عزیزمون (!) ۴ به ۳ از تیم ش.م برد! من رسما کف کرده بودم. مگه در طول یه روز چقدر میتونستن کدشون رو تغییر بدن و تیم رو قوی تر کنن؟ یه شبه که کد بهشون وحی نشده. اگه از این استعدادا داشتن چرا در طول ترم تیمشون همه ش از ما می باخت :-/  ؟!! بعدشم جزو قوانین مسابقه بود که بیشتر از ۲۰% نباید تغییر میدادن کد رو. نمیدونم اصا کسی کدها رو چک کرد یا نه ! ‌ بعدشم این تیم با یه تیم دیگه مسابقه داد که باخت و شد دوم ! تیم ش.م هم از یه تیم دیگه برد و شد تیم سوم‌!
در طول مسابقه هم جناب ش.م زیاد با داور صحبت میکردن. حالا یا ما حساس شده بودیم یا … !
آخرش رفتیم گفتیم لطفا کدی که امروز اجرا کردین رو بدین بهمون ! گفتن الان نمیشه. مام نشستیم تا مراسمش تموم شه اما حواسمون بود که داورا با کامپیوتر کار کردن ! آخرش با پرنیان رفتیم که سی دی اولی رو بهمون دادن !‌ بعدش البته تیم رو ریختن رو فلش… یه پسره اومد گفت من لاگ های بازی رو میخوام، داوره بهش نداد!‌ بحث بین دوتا داورا رو شنیدم که بعد از این که پسره رفت یکی شون میگفت آخه ما که مجبوریم این رو بزاریم رو سایت ! اونم گفت حالا ولش کن‌! {-(
ما گفتیم میتونیم باینری تیم ها ( چیز زیاد خاصی نیست. نمیشه ازش سو استفاده کرد. فقط میشه باهاش مسابقه بدی اما کدها توش نیستن) رو داشته باشیم؟ گفتن میذاریم رو سایت. گفتم کدوم سایت؟ گفت سایت فلان ! حالا سایت فلان مال کیه؟ همین جناب ش.م ! جالبه. نه؟! ;)!
با اعصاب خوردی تمام اومدیم خونه. بدترین روز زندگی م بود!‌ فرداش که رفتیم پژهشسرا فلش پرنیان رو نگاه کردیم. تیم کامل شده مون روش نبود‌!!! سه تا فولدر با اسم تیممون روش بود که همه شون قدیمیا بودن! یا داوره تیم رو برامون نریخته یا یکی از قبلیا رو ریخته‌!!! :|||
حالا قضاوت با شماس :)

پ.ن: من یه هیشکی تهمت نمیزنم. اینا کل چیزایی بودن که ما دیدیم و شنیدیم! آقای مح میگه احتمالش هست که تیمتون رو اشتباه اجرا کرده باشن. شایدم من زیادی بدبینم که فکر میکنم از یه اشتباه بالاتر بوده ! :-؟؟
پ.ن۲ : توی این هفته ای که گذشت به شدت فشار روم بود. شبا از استرس خوابم نمی برد. شونصدتا درد و مرض عصبی هم گرفتم ! سه شنبه هم که داشتم میمردم. به زور سر پا وایساده بودم. تا حالا حالم اینقدر بد نشده بود.
این وسط وجود دوستی که همه ش کنارم بود و آرومم میکرد خیلی مهم بود. شاید اگه نبود خیلی داغون میشدم. مرسی مرسی مرسی :)
پ.ن۳: اکثر دوستام با تلفنا و اس ام اساشون خوشحالم کردن. یه ذره اروم میشدم وقتی میدیدم دوستایی دارم که اینقدر به فکرمن. از محیا هم کلی ممنونم به خاطر اس ام اسای قشنگش :* :)
پ.ن۴: خیلی طولانی شد. خودمم میدونم :d

من و سوراخی روی دیوار !

یک شنبه رفته بودیم پژوهشسرا که رو تیممون کار کنیم. رفتیم سایت دو که استاد خودمون توش کلاس داشت ولی با دوره اولیا ( ما الان دوره سومی م  ;;) !) استاده هم ۴۵ دقیقه تاخیر داشت و بچه ها پایین تو حیاط نشسته بودن. بعد یه قفسه اونجا بود که بین اون و دیوار ۴۰ ، ۵۰ سانت فاصله بود. در اون قسمت ما یه سوراخی کشف کردیم که به اونور راه داشت! هی از تو سوراخه اونور رو نگاه کردیم ولی نفهمیدیم کجاس :d . شارژر گوشی م رو برداشتم و سعی کردم سیمش رو رد کنم بره اونور ! اما خب سیمه انعطافش زیاد بود و نمیشد. هی اینور اونور رو نگاه کردم و دنبال یه شی مناسب میگشتم که چشمم خورد به کابل شبکه!‌ یه کابل قرمز ! هیچی دیگه کابله رو از درون سوراخ رد کردیم به اونور ! ۱۰ سانتش از اونور زد بیرون. من دیدم هیچ صدایی از اونور نیومد. شروع کردم تکون دادن این کابله که اگه کسی اونور هست توجه ش جلب شه :d . بعد از چند ثانیه به این نتیجه رسیدم ک اگه هم کسی اونجاس کوره کلا! کابله رو همونجور گذاشتم بمونه و تا یه قدم اومدم اینورتر دیدم در کلاس باز شد!
یهو آقای الف اومد تو کلاس ! نگو تو سایت یک کلاس داشته و این دیوار، دیوار مشترک سایت ۲ و یک بوده !‌ اون روزم کلاس دوره سومیایی که شاگرد آقای “مه” بودن اونجا برگزار میشده ولی این یه جلسه آقای الف به جاش اومده بود…اومد تو کلاس و گفت کی اون کابل شبکه رو کرده تو دیوار؟ :|||
ماها: :s (کلا تو تیم ۴ نفریم )
اون : درش بیارین! :b
منم رفتم و کابله رو زدم سر جاش :d . بعد یارو رفت بیرون… خلاصه اقای “مح” (استاد ما ) تشریف فرما شدن و اومد و شاگرداشونم اومدن سر کلاس. مام سرمون به کار خودمون گرم بود. تو آنتراک بودیم که دیدم آقای الف اومد تو کلاس ! رسما سکته کردم! من جوری نشسته بودم که تقریبا پشتم بهشون بود. ولی دوستم میدیدشون. پرنیان گفت نگار خــــــــــــــاک بر سرت. جفتشون زل زدن به تو و الف داره یه چیزی برای مح تعریف میکنه! منم سرخ و سفید و بفش و ابی میشدم اون وسط :-ss ! یهو دیدم مح داره قهقهه میزنه =)) ‌! بعدشم دوتایی رفتن بیرون! منم ازونجایی که فشارم افتاده بود یه ذرت مکزیکی خریدم واسه خودم با یه شیر کاکائو که از دل خودم در بیارم :d (شکمو هم نیستم اصا) !!
تا وقتی که بیایم دیدم استاده هیچی به روم نیورد. موقع بیرون اومدن گفتم ” فقط یه کنجکاویه ساده بودها! میخواستم ببینم اونور دیوار کجاس؟! ” استاده هم خندید و گفت پس خودت اعتراف کردی ! بعدشم بدون هیچ حرف دیگه ای خداحافظی کردیم و اومدیم!
بچه های اون کلاسم میگفتن که وقتی کابله رو دیدن اول شوکه شدن!‌ استاده گفته این سر و صداها واسه چیه؟! بعد وقتی خودش کابله رو دیده خنده ش گرفته و زود از کلاس اومده بیرون!
نتیجه گیری اخلاقی: حالا که استادمون خودش اینقدر پایه س و تازه خوششم اومده بود از شیطنتمون و هیچی بهم نگفت، از دیوار هم بالا رفتم زیاد موردی نداره :d

پ.ن: اینقدر پستم طولانی بود که دیگه فک کنم پ.ن لازم نداشته باشه :d

« نوشته‌های پیشین

مرجع